سلام دوستان
از غروبي دنبال يه سوژه واسه اين پست بودم تا اينكه چشمم به انگشتر فيروزه انگشت كوچيكم افتاد. بي اختيار ياد مشهد افتادم. متاسفانه 5 ساله كه نتونستم برم زيارت. مشهد خيلي رفتم ولي هيچ كدوم با حالتر از مشهد رفتناي بچگي نمي شه.
از بابل با اتوبوس مي رفتيم با يه خانواده 7 نفري. از همون اولي كه ماشين راه مي افتاد هر از گاهي تو ماشين صلوات مي فرستادن تا خود مشهد.مثل الانا نبود كه واسه مسافرا فيلم هندي و پليسي نمايش بدن.وسطاي راه مامان با غذايي كه تو ديگ آبي از قبل آماده كرده بود واسه همه مون لقمه درست ميكرد. يادش به خير بوي غذا تموم ماشينو پر ميكرد. اين تيكه ماجرا واسم خيلي جالب نبود.
تا خود مشهد كه 12، 13 ساعت راه بود بيدار مي موندم. تو راه از ديدن تاكستان هاي مسير كيف ميكرد. نمي خواستم چيزي رو از دست بدم.شب كه به مشهد ميرسيدم نصفه اتوبوس خواب بودن و با صداي صلوات بيدار مي شدند تا اينكه صحنه فوق العاده ديدن گنبد امام رضا رو از دست ندن . واقعا سحر انگيزه اين اولين نگاه.
از ماشين كه پيداه مي شديم ما 7 نفر بوديم و كلي بند و بساط كنار خيابون تا بابام يه مسافرخونه اي پيدا كنه.به اتاق كه ميرفتيم خواهرام كه از من بزرگتر بودن مي گفتن اين چه جايه توالتاش بو ميده ولي من بي توجه ميدويدم كنار پنجره و از اون جا خيابون شلوغ و پلوغ رو كه پر بود از زوار و مغازه هاي زلم زيمبو رو تماشا مي كرد.ميخوام متنو خلاصه كنم دلم نمياد.
براي باراي اولي كه ميرفتيم حرم از ديدن اين همه آدم كه از جاهاي مختلفي اومده بودن ذوق زده مي شدم.تو خود حرم و كنار ضريح كه نگو. بوي عطر حرم هنوزم واسم جز بهترين عطرهاست. بابا منو رو دوشش مي گرفت كه از بالا سر و كله جمعيت دستمو به ضريح برسونم.
آي چه دوراني بودا. ظهرا كه همه تو اتاق خواب بودن يواشكي جيم مي شدم و با دلشوره خيلي زياد از گم شدن مي زدم به راسته بازارهايي كه تو كوچه ها بود.از همه جالبتر اين بود كه واسه خودم انگشتر و تسبيح مي خريدم تازه چه انگشتري از اونا كه تا بابل نرسيده زرد مي شدند.
دلم خيلي هواي مشهدو كرده نه از اين مشهدايي كه الان با هواپيما سه سوته ميرن. از اون مشهدايي كه وقتي آدم به اونجا ميرسه حس پايان يه ماراتن سنگينو داره
عكس اين پست هم يكي از بهترين عكسهاي آلبوممه كه با دادش بزرگم رضا تو سال 58 59 تو مشهد گرفتيم
يا امام رضا بطلبمون

