شنبه سی و یکم فروردین 1392
شهر من بابل ، شهر بهارنارنج
بهارنارنج بهانه برای طراحی پوستر بعد از سال ها


نوشته شده توسط جواد بیژنی در 22:59 | | لینک به این مطلب
سه شنبه یکم اسفند 1391
خداحافظ پدربزرگ

استاد عبدالجواد بیژنی شاعر و مدیحه سرای برجسته شمال کشور پس از 102 سال عمر پربرکت درگذشت.

جهت خواندن مصاحبه نشریه چشمه با زنده یاد عبدالجواد بیژنی که در سال 84 انجام شد به ادامه مطلب مراجعه کنید.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط جواد بیژنی در 6:39 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و هشتم بهمن 1391
میهمانان فصل سرد

تا نرفتند تماشاشون رو از دست ندید ...
زمستان 91 - سرخرود مازندران

نوشته شده توسط جواد بیژنی در 0:45 | | لینک به این مطلب
سه شنبه نوزدهم دی 1391
یک بیژنی دیگر از نسل جدید بیژنی ها
متاسفانه مث گذشته این وبلاگ به سرعت به روز نمیشه. کم کم پیر شدیم ماها و باید جای خودمون رو به جوون ترها بدیم. خواهر زاده خوش ذوقم " حجت بیژنی" با عکس های خوش آب و رنگش و به دعوت من به بلاگفا اومده. برای تماشای عکسهای حجت با آدرس زیر سر بزنید. نظر فراموش نشه لطفا که نظراتتون دلگرم کننده است. 

http://www.hbijani.blogfa.com

نوشته شده توسط جواد بیژنی در 22:24 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391
مؤذن می آید!
فقط اونایی که بیدار بودند می دونند که وقت اذان صبح تو ایوون خونه ایستادن و تو دل تاریکی به طنین اذان یک مؤذن خوش صدا گوش دادن چه لذتی داره! لذتی که خیلی از ساکنین خونه های اطراف امامزاده یحیی سبزه میدون از اون بهره مند بودند. مؤذن خوش صدای محله کسی نبود جز "حسن درستی" ، جوونی که تمام محله به سرش قسم می خورد.
روزهای جنگ بود. "حسن" احساس کرد که وطنش در معرض تجاوز دشمنه. به این نتیجه رسید که بعضی وقت
ها باید عملش بگه : حی علی الفلاح . مؤذن خوش صدای محله مأذنه رو رها کرد ، اسلحه به دست گرفت و همراه خیلی از جوون های هم سن و سالش به جنگ دشمن رفت. حسن رفت و دیگه برنگشت.

چند سالی بعد یکی از همرزم های حسن که از اسارت برگشته بود گفت: حسن رو تو حلقه محاصره دشمن دید که تا آخرین گلولۀ تفنگش مقاومت می کرد در حالی که تیرخورده بود. اما مادر و پدر حسن ناامید نشدن و همسر حسن هم که فقط 6 ماه با حسن بودن رو تجربه کرده بود ، عاشقونه چشم از دروازۀ در بر نداشت. فهمیدم که بی خود نیست که می گن: آدمی به امیدش زنده است.

27 سال از وقتی که حسن رفت گذشت. از مأذنۀ امامزادۀ محله هم صدای مؤذنی نمی یاد یا اگه هم می یاد کسی دیگه گوشش بدهکار این صداها نیست. اما دیدن پیامک یکی از دوستان رو صفحه تلفن همراهم منو شوکه کرد: "برمأذنه های شهر بانگ دهید: مؤذن ما می آید! " . واقعیت داشت مؤذن محلۀ دوران کودکی مون برگشته بود. خیلی سبکبال: یک پلاک و چند تیکه استخون.. حسن اومد ولی کمی دیر. پدرش ده ساله میشه که مُرده و مادرش هم که درمونی برای چشم انتظاری هاش پیدا نکرده بود خودش رو به دست بیماری فراموشی سپرد. اما این همسر حسن بود که تونست بعد 27 سال همسرش رو در آستانۀ در ببینه. اون رو دید سوار بر مَرکبی سه رنگ که روی دوش مردم سوگوار ،سبکبال پیش می رفت.

دلم گرفت. دلم گرفت از آدم هایی که مث خودم "حسن ها" رو فراموش کردیم. دلم گرفت از کسایی که با اسم "حسن ها" موج سواری می کنند و خودشون رو به کری زدند تا نشنوند صدای بی صدای " حی علی الفلاح " مؤذن های خوش صدا رو ...

نوشته شده توسط جواد بیژنی در 2:41 | | لینک به این مطلب
عكسخانه :: عکسخانه