چهل روز از سفر همیشگی عمه مهربونم (فخری عمه جون) گذشت . دو سه سال اخیر رو میشه سالهای پاییزی خانواده ما توصیف کرد. بابام، دو عمو و دو تا از عمه هام. برادر خواهرا پشت سر هم رفتند. جاشون خیلی خالیه. خیلی ...
این عکس عمه رو یه روزی کنار شمعدونی های حیاطش گرفتم. الان هم روی قبرش شمعدونی کاشتند. درست مث همین شمعدونی ها. روحش شاد
* برای پست بعدی با یه عکس جدید و یه عکس قدیمی سر می زنیم به محله پدریم ،سبزه میدون, ساختمون قدیمی اداره پست و اسب و گارهای دور و برش که الان دیگه نیستند و خاطرات کودکی رو مرور میکنیم.
« شیعتی ما إن شربتم ماء عذب فاذکرونی او سمعتم بغریب او شهید فاندبونی»
شیعیان من هر گاه آب خوش گواری مینوشید، مرا یاد کنید و هرگاه خبر غربت غریبی و شهادت شهیدی شنیدید، بر من سوگواری کنید.
به یاد اون عصر پاییزی که با پدر رفته بودیم به جنگلهای شیاده (آخرین عکس پست قبلی) ...
امروز این مناظر رو اونقدر زیبا نمی بینم. مطمئناً چیزی که برام پر رنگ تره صدای خش خش برگهای زیر پا و غارغار کلاغاست...
سردمه ...


برای تماشای بقیه عکسها اینجا رو کلیک کنید
ادامه مطلب
گفتم ببین گوشه ی آسمان ماه را چه تنهاست !
چه تنهاست ...
(بیژن مفید)

این هم یه عکس قدیمی از آلبوم شخصی من. یادمه دوره ی آمادگی رو دبستان بدر میرفتم. یه روز که بابا اومده بود دنبالم موقع برگشت رفتیم یه عکاسی قدیمی توی خیابون یوسفپوری و این عکسو گرفتیم. سال 61 بود. 27 سال پیش. زمان چه زود میگذره ...

و این عکس رو هم پارسال گرفتیم اصلا به این فکر نمیکردم سال بعد دیگه بابا نباشه و منم واسه دلتنگیهام از این عکس تو عکسخانه استفاده کنم.

پی نوشت:
با عرض پوزش فراوون که بازم این سریال "به نام پدر" رو ادامه دادم. اما واسه پست بعد با عکسهایی از "پاییز در جنگلهای شیاده" به روزم
از دوستان بزرگواری که تو روزهای گیج و گمی من از دوری بابام منو تنها نذاشتن و من نتونستم پاسخی به اظهار محبتهاشون بدم یک دنیا پوزش میخوام. مثل دوست عزیزم محمد جواد طاهری که این تو وبلاگش مطلبی درباره بابا نوشت .
مطلب محمدجواد رو از اینجا بخونید.

- یک شب مهتابی تابستان. زیر درخت نارنگی حیاط. صندلی تاشو آهنی . بابا و رادیوی قدیمیاش. چهار پنج سالم بود .خوب یادم نیست ساعتی که همه خواب بودند دلیل بیداریم چه بود. پیش بابا رفتم. روی صندلی نشسته بود و به رادیو گوش میداد. رفتم جلوی صندلی و از پشت به او تکیه دادم. من به رادیویی که در دستانش مقابل چشمانم بود نگاه میکردم. بابا اما به ماه چشم دوخته بود. هیچ حرفی بین مان رد و بدل نشد. قدیمی ترین تصویر دو نفره ای که در پستوی ذهنم پیدا می شود ...
- یک شب، عکسی از ماه را در صفحه تلویزیون به او نشان دادم. بابا مثل همیشه که می خواست چیزی را با دقت نگاه کند، به سرعت به سمت کتابخانه رفت، عینکش را بر داشت و برگشت. بابا، مقابل تلویزیون، دو دستش را به کمرش گرفته و مبهوت برجستگی و فرو رفتگی های روی ماه شده بود. وقتی گفتم که عکس را خودم ساعتی قبل زیر درخت نارنگی حیاط منزل گرفتم، تعجب کرد. شاید باورش نمی شد که این ماه همان ماه آسمان شب های حیاط منزل ماست !
این شبها؛ ماه هست. من هستم. اما بابا نیست ...

خیلی سخته. خیلی ... نمی تونم برای واسه پدرم بنویسم. یعنی تموم شد؟؟؟
-----------------------------------
از همه دوستای عزیز که منو مورد لطفشون قرار دادند بینهایت ممنونم.
علی الخصوص مهدی عزیز که تازه بابا شده و جدیدترین پستش وبلاگشو بجای فرزندش به بابام اختصاص داد.
دعا کنید برام. بازم سپاس از همه
بابا رفت .
باور نمی کنم ...
هواداران نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری این شبها خیابانهای شهر را جولانگاه خود قرار دادند. در بابل هواداران آقایان موسوی و احمدی نژاد از لحاظ جمعیت رتبه نخست را به خود تخصیص داده اند و هوادارن آقایان کروبی و رضایی با اختلاف نسبتاً زیادی در رتبه های بعد قرار دارند.
تجمع هواداران اصلاح طلبان در خیابان شریعتی بابل ساعت ۲ بامداد پنجشنبه ۲۱ خرداد ۸۸:

تجمع هواداران اصلاح طلبان در خیابان طالقانی بابل ساعت ۵/۲ بامداد چهارشنبه ۲۰ خرداد ۸۸:

عصر امروز( دوشنبه ۱۱ خرداد ۸۸ ) حجت الاسلام کروبی در جمع دانشجویان دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل حاضر شد. گفتنی است کاندیداهای دیگر چون مهندس موسوی بدلیل احتمال متشنج شدن فضا با توجه به سابقه اعتصابات دانشجویی در این دانشگاه حاضر نشدند!
همه تصاویر رو از اینجا ببینید


ادامه مطلب
