تبليغاتX
عكسخانه :: عکسخانه
دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391
پست موقت
تابلوی جدید دخترم روجا با نام " جیغ ! " در وبلاگش به روز شد.

نقاشی رو از اینجا ببینید و نظر هم فراموش نشه!

نوشته شده توسط جواد بیژنی در 0:10 | | لینک به این مطلب
یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391
"می خوام زنده بمانم" کات خورد!
گزارشی از اولین و آخرین دیدارم با زنده یاد ایرج قادری یک ما قبل از سفر همیشگی اش:

توی فروردین ماه بود که صبح یه روز کاری دوستی زنگ زد: آقا یه خبر تازه! ایرج قادری بابل کلینیک بستریه! عجیب بود برام. گفتم: ایرج قادری و بابل؟ بعد پرس و جویی فهمیدیم که خبر صحت داشت و آقای قادری که ایام نوروز در شمال بود به علت بیماریش به بیمارستانی در بابل اومده بود. با هماهنگی دوستان قرار شد برای عیادت و مصاحبه کوتاهی به بیمارستان برم. واقعیتش ایرج قادری بعنوان یه هنرمند مشهور واسه یه نشریه محلی بهترین سوژه بود. دوربینو ورداشتم و با یکی از همکارام رفتیم به بیمارستان. هیجان خاصی داشتم که بازیگر پیشکسوت و پرطرفداری رو از نزدیک می بینم. توی راه فیگورهای جوونی هاش واسم تداعی میشد تا اینکه به بیمارستان رسیدیم.
شنیده بودم که مدتیه با سرطان دست و پنجه نرم میکنه اما بعد  صحبت با خانومی که ظاهرا سرپرستار بودند گوشی دستم اومد که متاسفانه اینبار وضعیت مناسبی ندارند. پرستار گفت: با توجه به وضعیتشون ممکنه خیلی راغب به مصاحبه نباشند و من هم متقاعد شدم که قید مصاحبه رو بزنم. در هر حال گفتیم فقط برای عیادت سری به ایشون بزنیم. به محض اینکه وارد اتاقشون شده و بی حالی شون رو دیدم از قصدم برای مصاحبه شدیدا شرمنده شدم. سخت بود که بازیگر پرطرفداری با اون هیبت رو اینجوری می دیدم. جلو رفتم و سلامی کردم. روشو برگردوند و با صدایی که به سختی شنیده می شد جواب سلاممو داد. بهشون گفتم: مردم دوست ندارند قهرمان قصه های فیلماشونو تو بستر بیماری ببینند. گفتم: همه مطمئنیم که مث همون قصه ها، قهرمان ما بیماری رو شکست میده و پیروز میشه. لبخند تلخ و معنی داری زد و به چشام خیره شد. نگران شدم. جملات کوتاهی رد و بدل شد و ازشون برای مصاحبه ای بعد بهبودی قول گرفتم . موقع خداحافظی می شد از چشمهای ایرج قادری خوند که فیلم "می خواهم زنده بمانم" رو کات داده. حالم گرفته شد...

امشب تو وبگردی هام فهمیدم که ایرج قادری هم بار سفر رو بسته و به "کوچه مردها" پیوسته. نگاه خسته و خنده ی دردناکش وقتی صحبت از بهبودیش می کردم رو فراموش نمی کنم. مث اینکه از پایان قصه ی آخرش مطلع بود.
روحش شاد

نوشته شده توسط جواد بیژنی در 3:13 | | لینک به این مطلب
شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391
باز گم کردمش این خانوم رو
سه چار روز پیش روز معلم به خانومم گفتم از معلم کلاس دومم هیچ خبری ندارم و ... عصر جمعه امروز که واسه پیاده روی ماشینو یه کنار پارک کردم از ماشین جلویی خانومی پیدا شد که قیافش خیلی واسم جالب بود. عجیب بود خیلی شبیه خانوم اسماعیل پور بود. روم نشد ازش بپرسم. با خجالت از راننده ماشین که منتظر بود پرسیدم: این خانوم که از ماشین پیاده شدند خانوم اسماعیل پور اند؟ گفت: بله گفتم: فرهنگی اند؟ گفت: بله.
کلی ذوق کردم و گفتم: از شاگرداشم. و با عجله جریانو به همسر و دخترم گفتم .مث فشنگ رفتم جلوی معلم کلاس دومم سبز شدم. گفتم: سلام خانوم اسماعیل پور. با دقت به من نگاه کرد و گفت: سلام. مث یه شاگرد مودب گفتم: جواد بیژنی کلاس دوم دبستان شهید اکبرزاده. چشاش برق قشنگی زد. گفتم از سال 64 تا حالا آرزوم بود پیداتون کنم. گفت: هر بار که یکی از شما رو می بینم تا ماه ها انرژی دارم. بچه هام همه ازدواج کردند و من و همسرم تنها هستیم بیایید بریم منزل ما . سر دخترم رو بوسید. پرسیدم: تو مدارس غیرانتفاعی تدریس می کنید؟ گفت: خیلی وقته تدریسو کنار گذاشتم. دیگه ما رو قبول ندارند! دلم شکست و گفتم: این چه حرفیه تاج سر مائید. و بعد کمی خداحافظی کردم. بعد جدا شدنمون از ایشون همسرم گفت: چرا شمارشو نگرفتی؟ برگشتم دیدم نیست. باز گم کردمش این خانوم رو ...
نوشته شده توسط جواد بیژنی در 0:1 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391
این فنلاندی در مازندران چه می کند؟ (مصاحبه مصور)

گفتگوی من با خانوم الن ووسالو (نشریه چشمه شماره 30 / بهمن 90) :

«اُمید به ایران بازگشت» آبان ماه امسال این تیتر برگزیدهی یکی از خبرگزاریهای مهم دنیا برای خبر بازگشت دوبار­­هی تنها بازماندهی درنای سیبری به اقامتگاه زمستانی خود در مازندران بود.

اما ماجرای " اُمید" چیست؟

پس از اینکه جمعیت درناهای سیبری مهاجر به مازندران در سال 87 به یک جفت رسیده بود و پرندهی ماده هم هنگام بازگشت از اقامتگاه زمستانی خود، در آسمان گیلان هدف گلوله یک شکارچی قرار گرفت،  پرنده نر  جفت خود را از دست داد  و سال 88 مازندران نخستین بار، زمستان را  بدون مهمانان هر سالهی خود گذراند. امّا این پایان ماجرا نبود.

پس از یک سال، انتشار خبری دوستداران محیط زیست را بر سر شوق آورد . صبح روز دوشنبه سوم آبان 89 درنای نر، درحالی به ایران بازگشت که کسی امیدی نداشت بتواند مسیر پنج هزار کیلومتری سفرش را تک و تنها پرواز کند. بازگشت موفقیتآمیز این پرنده از این سفر سخت بود که لقب "اُمید" را برایش به ارمغان آورد.

امسال با انتشار خبر بازگشت دوبارهی "اُمید" و حین یافتن جزئیات بیشتری از این خبر، مطلع شدیم که یک خانم فنلاندی سالیان سال است که بدون هیاهو در مازندران، درناها را رصد میکند و این در حالیست که مازندرانیها تازه متوجه حضور این پرندهی نادر در استان شده اند.

به بهانهی بازگشت دوبارهی "اُمید" ، سری میزنیم به منزل  خانم الن وسالو (توکلی) در رویان.

نخستین چیزی که نظرمان را جلب میکند نمای یک ویلای تمام چوبی بود که از معماری آن میشد حدس زد صاحب خانه ایرانی نیست. پس از فشردن زنگ و کمی انتظار خانم توکلی با چهرهای خندان در قاب در ظاهر میشود. در حالیکه با ظرفی خالی به سمت درختان مرکبات حیاطش میرفت از ما میخواهد تا خودمان وارد خانه شویم. چیدمان غیر ایرانی داخل خانه برای ما تازگی دارد. شلوغی خاص اتاق یک محقق از در و دیوار اتاق نمایان است. هر گوشهی خانه پر از کتاب و جزوه است و دیوارها هم پوشیده از قابهایی با تصاویر پرندگان. به این چیدمان عجیب تعدادی اشیاء تزیینی قدیمی را هم اضافه کنید. هنوز مات و مبهوت دکوراسیون هستیم که خانم توکلی با ظرفی پر از مرکبات و با چهرهای خندان وارد میشود. پس از خوش و بشی کوتاه گفتوگو را آغاز میکنیم:

برای خواندن مصاحبه و دیدن تصاویر مربوط به ادامه مطلب مراجعه کنید


ادامه مطلب
نوشته شده توسط جواد بیژنی در 23:59 | | لینک به این مطلب
سه شنبه یکم فروردین 1391
آغاز سال یکهزار و سیصد و نود و یک شمسی!

یه ساعت دیگه سال 91 هم سر و کله اش پیدا می شه. سال جدید رو با یاد همه ی عزیزایی که عیدهای قبل کنارمون بودند و الان نیستند تبریک می گم. قدر همدیگه رو بدونیم که از عید سال 92 بی خبریم.

نوشته شده توسط جواد بیژنی در 8:51 | | لینک به این مطلب
عكسخانه :: عکسخانه