تبليغاتX
عكسخانه :: عکسخانه
چهارشنبه دوم مرداد 1387
پیش به سوی خانه ی سبز !

خسرو شکیبایی رو تو دوره‌های مختلف برای چیزای مختلفی دوست داشتم:
- اولین بار یادم میاد تو مجموعه مدرس بود که دیدمش. واسم خیلی عجیب بود که چطور بازیگر نقش مدرس میتونه چیزی بیشتر از یک ربع ساعت جلوی دوربین یه بند سخنرانی کنه. با خودم میگفتم نکنه طرف واقعاً آخونده!
- اگه اشتباه نکنم اواخر دوره ی راهنمایی و اوایل دبیرستان بود که خانه سبز از شبکه دو پخش می شد. تو اون سن و سال مدل موهای خسرو شکیبایی برام جذاب بود. یادم نمیرم مادر بهم گیر می داد که چرا موهاتو شبیه اون کردی!
- سالهای اول دانشجویی مون بود .تب تند رمانتیسم! کاست صدای پای آب و خسرو شکیبایی که با اون تن صدای خاصش روی موسیقی ملایم دکلمه می کرد: صدای پای آب می آید مگر در نهر تنهایی چه می شویند ؟  ...
- چند سال قبل بود که تکرار قسمتهایی از خانة سبز رو میدیدم. حس کردم واقعاً قراره بزرگراه از وسط خونة خسرو رد شه. اصلاً شک نداشتم که واقعیه . هیچوقت بازی درخشانش رو تو اون سکانس که روبروی خونه شون توی خیابون فریاد می کشید از ذهنم بیرون نمیره ...
- سالها گذشت و بازیگران مختلف با مدل موهای مختلف و صدا پیشه ها با صداهای آنچنانی اومدن و رفتند ولی من نفهمیدم چرا من یه عشق خسرو شکیبایی موندم؟!
- چند شب اخیر موقع دیدن ویژه برنامه مرگ خسرو شکیبایی توی دو قدم مانده به صبح و صحنه های به خاک سپاریش و تماشای اون همه جمعیت بغضی محکم گلومو گرفته بود. کم پیش میاد برام واسه مرگ کسی که تا بحال ندیدمش اینطوری بشم. مطمئنم راز سرپا موندن یک بازیگر تو این آشفته بازار طی این سالها باید خیلی خیلی فراتر از مدل مو و تناژصدا و حتی تکنیک بازیگری باشه.
شنیدید که میگن فلان ورزشکار منش پهلوونی داره؟ این قصه هم مث همونه. خسرو شکیبایی بازیگری بود که منش هنرمندی داشت. منش هنرمندی هم چیزی نیست که خیلی بشه براش صغری کبری اورد. هنرمندی مث لباسیه که برازنده هر کسی نیست.
یکی دو روزیه که خسرو شکیبایی یا به قول یه عده سینمایی ها خسرو خان شکیبایی! رفته به خونه ی جدیدش. کمی زود رفت حتماً فکر میکرد اونجا دیگه نگران این نیست که یه بزرگراه از وسط خونه ی سبزش بگذره ...  

خسرو شکیبایی 

نوشته شده توسط جواد بیژنی در 2:39 | | لینک به این مطلب
دوشنبه هفدهم تیر 1387
سمفونی فقر !

پسرک بر ساز ناکوک خودش زخمه می زد و خواهرش درحالیکه جعبه خالی کفشی رو به طرف عابران دراز کرده بود با او همخوانی می کرد که:

دریای غمم سر در گریبون چه کنم
يا مولا علي با دل پر خون چه كنم

یا مولا دلم تنگ اومده / شیشه دلم ای خدا زیر سنگ اومده

در دیده به جای خواب، آب است مرا
زیرا که به دیدنت شتاب است مرا

یا مولا دلم تنگ اومده / شیشه دلم ای خدا زیر سنگ اومده

گویند بخواب تا که خوابش بینی
ای بی خبران چه وقت خواب است مرا

یا مولا دلم تنگ اومده / شیشه دلم ای خدا زیر سنگ اومده

*****

(پوزش بابت کیفیت پایین عکس، چون با دوربین موبایلم گرفتمش)
نمی دونم تا کی قراره این سمفونی های فقر تو گوشه و کنار شهرها برقرار باشه.
یا مولا دلم تنگ اومده ....

کودکان فقر

نوشته شده توسط جواد بیژنی در 18:58 | | لینک به این مطلب
شنبه یکم تیر 1387
بارون رنگي

صبحهاي سرد زمستون، تو اون روزهاي هميشه باروني، كيفمو مينداختم رو كولم و كلاه كاموايي كه مامان بافته بود و هميشه سفارش ميكرد نكنه مث دفعه قبل تو مدرسه گمش كنم رو به سرم ميكردم. چتر كوچولوي سياهم كه واسه خشك شدن از بارون روز قبل همونجوري باز، گوشه ايوون خونه مونده بود رو برمي داشتم و با عجله مي زدم بيرون. هميشه موقع گذشتن از كوچه بن بست و طولاني مون يه تفريح عجيب و غريب داشتم منتظر بودم بعد چند دقيقه از زور سرما به لرزه بيفتم و صداي برخورد دندونامو به هم بشنوم!
كوچه رو كه رد ميكردي به محض ورود به خيابون اصلي پياده رو پر بود از دختر پسراي محصل كه بيشترشون چتر به دست و چكمه به پا بودند. ولي جالبرترين منظره چترهاي رنگ و وارنگ بچه گونه بود كه جلوي چشات چشمنوازي ميكردند. هميشه از رنگ سياه چترم ناراضي بودم ولي شكايتي نداشتم به دو دليل: اول اينكه بيشتر، دخترها چتراي رنگي دست مي گرفتند و دوم ، چتر سياهم سالم سالم بود و بهانه درست و درموني واسه خلاص شدن از دستش نداشتم. ولي خدائيش اين ماجراي چتراي رنگارنگ خيلي ذهنو مشغول كرده بود.

****
روزهاي آخر زمستون بود و همه جا بوي بهار ميداد. كنج حياطمون يه درختي داشتيم كه گلهاي شيپوري قرمز رنگي مي داد. رفتم تو حياط  گلهايي كه رو زمين مي ريخت رو واسه بازي جمع كنم. هوا ابري بود. به محض اينكه زير درخت وايسادم و خواستم گلهاي قرمز فراوون نوك اونو تماشا كنم يه لحظه خشكم زد. اصلا نمي تونستم چيزي  كه مي ديدم رو باور كنم. چشامو نمي تونستم از آسمون وردارم. وااااي پسر! چقدر چتر! صدها چتر رنگ وارنگ به آرومي از آسمون به سمت زمين مي اومدن. منظره عجيبي بود تا چشم كار مي كرد چتر بود و چتر . خيلي بود، خيلي! يه لحظه به كف زمين نگاه كردم باوركردني نبود. حياطمون پر شده بود از چترهاي رنگي و بارش چتر همينجوري ادامه داشت. جالب اين بود كه حتي يه چتر سياه هم ديده نمي شد. به صرافت اين افتادم بيام حداقل اونايي كه خوشكلتر بودن رو واسه خودم جمع كنم . خم شدم كه اولي رو بردارم که ... 
ديدم تو رختخوابم هستم . صداي بارون از بيرون مي اومد . خيلي حالم گرفته شد. داشت دير ميشد. مي بايست زودتر مي رفتم مدرسه. اونم با همون چتر سياه. هيچوقت مثل صبح اون روز از چتر سياهم بدم نيومده بود. اَه!

****
شايد بيست سالي گذشته باشه از اون روزاي ابري .اما اين روزها نمي دونم جريان چيه كه خيلي كم خواب ميبينم. خيلي كم! تازه اگه هم ببينم وقتي بيدارشم چيزي يادم نمي ياد! ولي هيچوقت جزئيات قشنگترين خوابي كه تو عمرم ديدم رو فراموش نميكنم. حتي كاپشني كه موقع رفتن به حياط اون روز تنم كردم رو يادمه. چه میشه کرد آدما هرچی که بچگی رو پشت سر میذارند دلمشغولی هاشون رنگ عوض میکنه و بارونهای رنگی زندگیشون تبدیل میشن به بارونهای سیاه.

چند روز پيش كه تو پارك قدم ميزدم چشم افتاد به همون گلهاي شيپوري قرمز درخت كنج حياط خونه مون كه الان ديگه نيست و باز يه بار ديگه تو بيداري اون خوابو ديدم با تمام جزئيات. جالبه! خواب در بيداري!

نوشته شده توسط جواد بیژنی در 23:59 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیستم خرداد 1387
بهشتي گمشده در 55 كيلومتري بابل

به گواهي آمارهاي موجود، مازندران بي شك جذابترين استان ایران براي گردشگرهائیه كه به دنبال جاذبه‌هاي طبيعي اين سرزمين اند . ولي نكته قابل توجه اينجاست كه اغلب مسافرهايي كه از اقصي نقاط كشور به اينجا ميان فقط از نقاط شناخته شده اون مثل نمك‌ آبرود، كلاردشت، جواهرده، پاركهاي جنگلي نور و سي سنگان و ... ديدن ميكنن و خيلي از مناطق ديگه براشون ناشناخته ميمونه.
روستاي "شاهكلا" در 55 كيلومتري بابل از اون مناطقيه كه حتي ممكنه براي بسياري از همشهري‌هاي بابلي ما هم هنوز ناشناخته باشه. البته اينو بايد گفت كه از لحاظ تقسيمات كشوري اين روستا جزو شهرستان سوادكوه محسوب ميشه. روستاي شاهكلا اسمش رو از امامزاده اي به نام "شاه سید علی آل کیا سلطان" از نوادگان امام زين‌العابدين گرفته. وجود اين امامزاده علاوه بر تمام جاذبه هاي طبيعي اين روستا، اونو به يك مركز زيارتي تبديل كرده كه در مناسيت هاي مذهبي ميزبان جمعيت زيادي از مناطق همجواره.
وجود كوه، جنگل، شاليزار و رودخانه زيباي "بابُلك" كه از اين روستا ميگذره مناظر بكر و مسحور كننده اي رو بوجود اورده كه اگه به اين روستا لقب " بهشت گمشده" بديم چيزگزافي نگفتبم. براي ديدن گزارش مصوري از اين بهشت گمشده همراه با ۱۳ عکس اينجا رو كليك كنيد.

جنگلهاي روستاي شاهكلا


ادامه مطلب
نوشته شده توسط جواد بیژنی در 23:59 | | لینک به این مطلب
یکشنبه پنجم خرداد 1387
یک گالش عارف !

* گالش: گاوباني كه در مناطق كوهستاني زندگي ميكند.

مشغول خورند هندونه بودیم. از دور پیرمردی رو دیدم که از لابه لای درختای جنگل به سمت ما می اومد. پیر مرد که ظرف شیری تو دستش بود در حالیکه نفس نفس میزد به ما نزدیک شد. یه قاچ از هندونه واسش جدا کردیم و صداش کردیم:
- سِلام عمو. خسه نواشی! (سلام عمو. خسته نباشی!)
- سِلام برارزا. مونده نواشی! (سلام برادرزاده درمونده نباشی!)
نزدیکتر که اومد قاچ هندونه رو طرفش گرفتم و گفتم: بَفِرمی. نِمِک نِدارنه! (بفرما. نمک نداره!)
لبخندی زد. هندونه رو ازم گرفت. نگاهی به هندونه انداخت و دوباره نگاهی به من. گفت: نَتومه بَخِرِم کا! دننون نِدارمه... (نمیتونم بخورم که. دندون ندارم...)
- وِ که شه دِرِستی اوئه. بَخِر بوره. (این که همش آبه. بخور بره.)
با خنده گفت: خوانی مِره بَکوشی؟ مِره ماسِنه. بیچاره بومه. (میخوای منو بکشی؟ بهم میچسبه. بیچاره میشم.)
خندیدم و چاقویی بهش دادم که کارش راحت شه. بنده خدا راست میگفت. موقعی که میخندید یه دونه دندونی که تو این سن و سال واسش باقی مونده بود خودنمایی میکرد. با احتیاط تیکه ای هندونه جدا کرد و گذاشت تو دهنش. همینجور که درگیر خوردن هندونه بود با چشمای کوچیکش به فضای سرسبز اطراف نگاهی مینداخت . گفت: هِفتاد سال خِدا جا عمر بَیتِمه. تا اِسا، اَمسالِ بِهارِ واری ندیمه. خِدایِ کارخِنه ی دور بَگِردِم. خله قَشِنگ بَیه. (هفتاد سال از خدا عمر گرفتم. تا الان، مثل بهار امسال ندیدم. دور کارخونه ی خدا بگردم. خیلی قشنگ شده.)
پرسیدم:اینجه چیکار کنی عمو! (اینجا چیکار می کنی عمو!)
- گالِشی کِمه. همینجه جِنگِلِ دله اَتا ت‍‍ِلوار دارمه که شو حیوونای پَلی خواسمه. (گالشی می کنم. همینجا توی جنگل یه کلبه چوبی دارم که شبا پیش حیوونا میخوابم)
- شو خطرناک نیه؟ اینجه شال نِدارنه؟ (شب خطرناک نیست؟ اینجا شغال نداره؟)
- ( با خنده ) شال؟؟ مِن اینجه ببر بَدیمه. اَش بَدیمه. وشونه وشنا بَووه شو حیوونا رِ حمله کننه. (شغال؟ من اینجا ببر دیدم. خرس دیدم. اگه اینا گرسشون بشه شب به حیوونا حمله میکنن)
نگاهی به درختای اطراف انداختم. راسیتش کمی ترسم گرفته بود. باز پرسیدم: چند تا گو دارنی ؟ (چندتا گاو داری؟)
- گو و گوگزا همه همه بیست تایی بونه. (گاو و گوساله همگی بیست تایی میشه.)
- خدا تو گو ها رِ زیاد هکنه. (خدا گاوهاتو زیاد کنه)
پیرمرد نگاه معنی داری بهم انداخت و بعد از مکث کوتاهی گفت:  
خِدا جا پِر نِخوامه . خدا مه رِ کم هَده ولی با برکِت!! (از خدا زیاد نمی خوام. خدا بهم کم بده ولی با برکت!!)
راستش از جواب محکمش یه کم جا خوردم. پیرمرد ادامه داد: خِدا جا چیزی نِخوامه جز اَتا سفر کربِلا! (از خدا چیزی نمی خوام جز یک سفر کربلا!)
- عمو! اَمروزِ روز کربِلا بوردن که کاری نِدارنه. همه دَره شوننه. (عمو! امروزه کربلا رفتن که کاری نداره. همه دارن میرن.)
پیرمرد با حسرت نکاهی بهم انداخت و گفت: مِن اتا مرِض دارمه که دِ قدِم ماشین جا بورِم مه سر دل چرخ گیرنه و بی حال بومه، کفمه. (من یه مرض دارم که تا دو قدم با ماشین برم. سر و دلم میچرخه و بیحال میشم، می افتم.)
نمیدونستم چی بگم که دلداریش داده باشم گفت: دِرِست بونه عمو. دِرِس بونه. (درست میشه عمو. درست میشه.)
پیرمرد دستای پینه بستشو به طرف آسمون گرفت و گفت: راضیمه به رضایِ خِدا. (راضیم به رضای خدا)
پیرمرد از جاش بلند شد و پس از تشکر و خداحافظی رفت و رفت تا تو دریای سبزی جلوی چشامون  ناپدید شد.
****
سر برج که تو فیش حقوقم به رقمش نگاه میکنم ناخودآگاه ياد حرف عارفانه ي پيرمرد گالش مي افتم و با خودم میگم:
جانِ خِدا پِر نِخوامه. کم هَده ولی با برکِت ... (خداجون! زياد نميخوام. كم بده ولي با بركت!)

 

پی نوشت: بزودی گزارشی تصویری از روستای زیبای شاهکلا در ۵۵ کیلومتری بابل که ماجرای بالا در اونجا اتفاق افتاد رو خواهید دید

 

پیرمرد گالش

جنگلهای روستای شاهکلا در 50 کیلومتری بابل

نوشته شده توسط جواد بیژنی در 1:28 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387
جای خالی خاطره سازان در روزهای بی خاطره

به اعتقاد بسیاری از آگاهان موسیقی دلیل اصلی اینکه موسیقی پاپ نتوانست پس از انقلاب مانند رشته هایی چون سینما روند رو به رشدی داشته باشد و حتی روز به روز هم از کیفیت تولیداتش کاسته شد ، حذف ناگهانی فعالان و اساتید این رشته در عرصه موسیقی کشور بود.
نتیجه عدم حضور آهنگسازان برجسته در نخستین سالهای پس از انقلاب و توقف کامل فعالیتها در این عرصه ، پیدایش نسل جدیدی از آهنگسازان و خوانندگان بی پشتوانه‌ای بود که سهل ترین مسیر یعنی تقلید صرف را برای ارائه آثار خود برگزیدند. همین امر باعث شد آثار این نسل از لحاظ ماندگاری عمر بسیار کوتاهی داشته باشد. پس از خوابیدن تب تند عطش شنیدن آثاری که خاطرات صداهای ماندگار پیش از انقلاب را تداعی می کرد این نسل جدید تنها حربه خود رو هم از دست داده و به تدریج رو به تولید آثاری پیش و پا افتاده‌ای آورد که ریتم های الکترونیکی در آن حرف اول و آخر را میزد. متاسفانه سیستمی هم که از طرف دولت بر این تولیدات نظارت داشت و با صرف تمام انرژی خود بر عدم استفاده از واژه های ممنوعه در ترانه ها و کم توجهی به کیفیت موسیقیایی و ادبی آثار، راه به جایی نبرد و موجب وخیم ترشدن این اوضاع نابسامان شد.
اگر با دقت به تولیدات موسیقی پاپ کشور در سالهای اخیر بنگریم در معدود آثار قابل قبولی هم که طی این سالها ارائه شده ردپای بزرگانی چون زنده یاد بابک بیات، فریدون شهبازیان، ناصر چشم آذر و تورج شعبانخانی دیده می شود که جزو آهنگسازان سالهای پیش از انقلابی بودند که توانستند از پس دشواری های سالهای سکوت برآیند !
این روزها در داخل کشور جای خالی سایر اساتید برجسته موسیقی پاپ را به خوبی می توان حس کرد. اساتیدی چیره دستی چون جهانبخش پازوکی، اسفندیار منفرزاده، صادق نوجوکی، فرید زولاند و ...
مصاحبه زیر که حاصل یک تماس تلفنی طولانی به آن سوی مرزهاست، گام کوچکی است در جهت بازشناسی یکی دیگر از این سرمایه ها. استاد صادق نوجوکی که کمتر کسی است که در صندوقچه‌ی خاطراتش  از ساخته های خاطره انگیز او نداشته باشد !
 
توجه مهم:
قرار است نظرات، سوالات و پیامهای شما به استاد نوجوکی، برای ایشان ارسال گردد. پس منتظر نوشته های ارزشمند شما دوستان هنردوست در قسمت نظرات این پست هستیم.

برای خواندن این مصاحبه که برای سایت قدیمی ها تهیه شد و دیدن تصاویر قدیمی و جدید استاد نوجوکی اینجا را کیک کنید.
  

 خانه قدیمی نجفی در بابل


ادامه مطلب
نوشته شده توسط جواد بیژنی در 5:53 | | لینک به این مطلب
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387
بابل ؛ شهری برای اردیبهشت !

سلام
همونطوری که دو پست قبل گفته بودم این هفته عکاسباشی بساط عکس خودش رو در صفحات 62 و 63 شماره 164 مجله (همشهری جوان) پهن کرده بود. برای اینکه رفقای شفیق اینجا از تماشای معرکه‌گیری ما در همشهری جوان بی نصیب نباشند، همون بساط رو مجدداً در اینجا پهن می کنیم.
برای تماشای این معرکه (گزارش تصویری از شهرمون بابل) از این در وارد بشید!

همشهری جوان


ادامه مطلب
نوشته شده توسط جواد بیژنی در 4:11 | | لینک به این مطلب
دوشنبه نهم اردیبهشت 1387
زیر درختان نارنج!

چند روز قبل رفتم خونه بابا اينا دنبال شارژر موبايلم. دم در كه رسيدم زنگو فشار دادم ... و بعد كمي دوباره زنگ ... نه ظاهراً كسي خونه نيست. خوب شد كليد خونه بابا اينا رو داشتم. درو باز كردم.
عطر بهار نارنج حياطو پر كرده . نگاهي تو خونه میندازم. تاريكه در و پنجره ها هم بسته. ميرم نزديك درخت نارنج گوشه  حياط. نوك يه شاخه رو مي كشم پائين و از رو اون چند تا شكوفه بهارنارنج مي چينم. بهار نارنجهاي كف دستمو ميگيرم جلوي صورتم. چشامو مي بندم و با يه نفس عميق ريه هامو ميكنم نارنجستان! یهو با صداي جيغ و داد بچه اي به خودم ميام.
يه بچه مث موشك با پاي برهنه از زير دستم پريد و رفت به سمت دستشویي كنج حياط. پشت سرش يه چيزي مث فشنگ از كنار سرم رد شد و به سمت پسرك پرتاب شد. پسره شانس اورد که زود پريد تو دستشويي و درو بست و اِلا دمپايي پلاستيكي بود كه بحای در آهنی محكم می خورد تو کله اون و صداي گرومب .... پشت كردم ببينم دمپايي از كجا پرت شده. اه چقدر اين شبيه بچگيهاي رضاي خودمونه!
پسربچه كه برافروخته بود آروم رفت پشت در بسته و داد كشيد: جواد كره بز! (با عرض پوزش) بيا بيرون تا حاليت كنم. اگه بيرون نياي اينقدر اينجا ميشينم تا نفست اون تو درآد. پسر فراري از تو دستشويي جواب داد: كره بز خودتي!!! كاري نكن بيام بيرونا !!! صداي پيرزني از تو تراس بلند شد: وچه بِرو اَي اين دِ‍ تا مرذاله دعوا دَكِتِنه (بچه بيا باز اين دو تا مرذاله دعوا افتادن). صدا چقدر آشنا بود. واسا ببينم. صداي مام بزرگه. خودشه كه تو ايون كنار سماور نشسته داره مامانو صدا ميزنه...    مام بزرگ كه مرده پس ...     بذار يه بار چشامو ببندم و باز كنم ببينم دارم درست مي بينم يا نه! خواستم چشمامو ببندم ديدم كه اِ همه اينا رو دارم چشم بسته مي بينم !
چشامو باز كردم و بهارنارنجا رو تو كف دستم ديدم . نگاهي به اطراف كردم. همه جا آروم بود و خورشيد داشت كم كم پائين مي رفت و خونه همچنان تاريك و خلوت. زودي رفتم شارژر موبايل رو از رو طاقچه اتاق گرفتم و زدم از خونه  بيرون. بهار نارنج ها رو گذاشتم رو داشبورد ماشین و راه فتادم. حين رانندگي تا چشمم به بهارنارنجهاي رو داشبورد افتاد دوباره ياد خونه پدري افتادم. به اين فكر ميكردم وقتي بچه ها بزرگ ميشن و ميرند پي زندگي خودشون، پدر و مادر تنها مي مونن و يه خونه كه خيلي ساكته! شايد يه جورايي نامردي باشه ولي تا بوده چنين بوده نوبت ما هم ميرسه ...
راستي ماجراي كره بز پيش خودتون بمونه به گوش بابا برسه خيلي ضايع ميشه. تو عالم بچگي از اين سوتي ها زياده..

 بهار نارنج خانه پدري

نوشته شده توسط جواد بیژنی در 13:31 | | لینک به این مطلب
جمعه سی ام فروردین 1387
بازم مدرسه‌ام دیر شد! حالا چیکار کنم؟

سلام
میخواستم بازم بگم شرمنده از اینکه دیر آپ می کنم ، یاد اون برنامه کودک قدیمی افتادم که توش اکبر عبدی در نقش یه بچه محصل که همیشه صبح دیر به مدرسه اش می رسید، با قیافه ای شرمنده  میگفت: بازم مدرسه ام دیر شد! حالا چیکار کنم؟
راستش چند وقتیه دارم  رو یه گزارش تصویری از جاذبه های شهرمون بابل واسه صفحات (رازهای سرزمین من) مجله (همشهری جوان) کار میکنم . تایید اولیه عکسها رو گرفتم و اگه خدا بخواد و مشکل خاصی پیش نیاد باید تو یکی از شماره های اردیبهشت ماه چاپ بشه.
از همه دوستانی که نتونستم به کامنتهاشون جواب بدم معذرت میخوام و عکس پایین رو که همین امروز تو پارک گرفتم تقدیمتون میکنم تا به زودی با یه پست پر و پیمون برگردم.
یاعلی

گل رز

نوشته شده توسط جواد بیژنی در 23:17 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387
با عکاسباشی همسفر شوید!

سلام
امیدوارم از تعطیلات زیاد افسرده نشده باشید. راستش به نظر من تو تعطیلات عید بهترین کار مسافرته البته به شرطی که موقعیتش جور بشه البته واسه خود من زیاد از این موقعیتها پیش نمی یاد.
چند روز پیش دیگه حسابی حوصله ام سر رفته بود و بالاخره تصمیم گرفتم یه سفر کوچولو موچولو هم که شده برم تا از یکنواختی در بیام. سرتونو درد نیارم ماسوله رو واسه مقصد انتخاب کردمو و بسم اللهی گفتم و زدم به جاده. کلاً دو روز فرصت داشتم سعی کردم تو این دو روز تو مسیرم هر جای دیدنی رو که بشه ببینم . از بابل تا ماسوله تو شهرهای تنکابن، رامسر، لنگرود، لاهیجان، رشت و فومن توقف های کوتاهی داشتم. با شرایطی که داشتم (کمی وقت، رانندگی و همراه داشتن یه کوچولوی شیطون) سعی کردم با تک و توک عکسهایی که میگریم شما رو تو این سفر سبز همراه کنم. کم و کسری اگه دیدید به بزرگی خودتون ببخشید. پس شما هم برای همراهی ما تو این سفر دو روزه و تماشای 1۷ نما از این مسیر با ما به ادامه مطلب بیاید.

چشم انداز ماسوله 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط جواد بیژنی در 2:17 | | لینک به این مطلب